تبلیغات
زندگی دوباره
منوی كاربری

این وبلاگ را صفحه خانگی خود كن !    به مدیر وبلاگ ایمیل بزنید !    این وبلاگ را به لیست علاقه مندی های خود اضافه كنید !

پیغام مدیر : به شما كاربر گرامی سلام عرض می كنم . امیدوارم در این وبلاگ دقایقی خوبی را سپری كنید . برای آگاهی از امكانات این وبلاگ خواهشمندم كه تا آخر صفحه این وبلاگ را مشاهده نمایید .

نظرسنجی
آدرس های دیگر
صفحات وبلاگ

لینك به ما / لوگوی دوستان
لینك به ما


لوگوی دوستان

آمار وبلاگ
امروز :

بازدید های امروز :

بازدید های دیروز :

كل بازدیدها :

كل مطالب :

كل نظرات :

ایجاد صفحه : - ثانیه

جمعه 31 خرداد 1387
یک مرد یک زن یک صندلی
راوی: «دنیا همه چیزش عجیب است. بودن‌ها و نبودن‌ها همگی عجیبند. چیزهایی که ما بر آن‌ها تسلط داریم هم عجیبند. شاید که تسلطی نیست برای داشتن. شاید این همه یک بازی تلخ است با رویه‌های شکلات قهوه‌ای و خامه؛ و شیرینی طعم یک فریب.

یک پارک. وسط شهری بزرگ. بعدازظهری سرد در پاییزی ابری و طوفانی. برگ‌های قرمز و نارنجی چنارها در زیر دست و پا، فریاد وجود سر می‌دهند. گوش‌هایی که دیگر آوای این اعتراض را هیچ نمی‌شنوند و فقط راه مه‌آلود پیش روی را با خوش‌باوری تمام، سبز و دوست‌داشتنی می‌پندارند. حال آنکه سال‌هاست که دیگر هیچ سبزه‌ای در این دیار یخ‌زده نروییده‌است.

پیرمرد عینکش را از چشم برداشت. دنیا هنوز مات و مبهوت بود. واقعیتِ دنیای او همین ابهام ابدی در همه‌جا بود.

صندلی فرتوت پارک، تنها میزبانی بود که او را بی‌هیچ شاید و بایدی می‌پذیرفت. تنها دوستی که هیچ حسادتی، چشمانش را همانند گرگان میش نمای نمی‌نمود و تنها همدمی که ناله‌ها و غصه‌های نگفته‌ی دلش را بدون صدا، می‌شنید.

سال‌ها بود که ایندو با هم مانوس شده بودند. از همان سالی که دیگر چلچله‌ها در شهر آواز سرندادند. از همان سالی که هیچ نرگسی دیگر زعفران‌گون نشد. از همان سالی که دیگر زمستان بهار نشد و از همان سالی که دیگر او تنها نشد.»

[مرد بی هدف به نقطه‌ای در بی‌نهایت خیره شده است. رهگذران می‌آیند و می‌روند. و ناگاه صدای پیرزنی او را به خود می‌آورد. عینک بر چشم می‌زند و به آرامی بالای سرش را نگاه می‌کند.]
پبرزن: «ببخشید، می‌تونم اینجا بشینم؟»

[مرد مکثی می‌کند. بلند می‌شود. و می‌گوید:]
پیرمرد: «اوه. باید بگویم بله. خواهش می‌کنم، بفرمایید.»

[و هر دو بر صندلی می‌نشینند. مدتی بی‌هیچ حرفی می‌گذرد. تا آنکه زن می‌گوید:]
پیرزن: «شما هر روز میاین اینجا؟ آخه من تاحالا شما رو خیلی دیدم.»

[و مرد که باز به نقطه‌ای در سمت راست خیره شده‌است با حسی رمزآلود پاسخ می‌دهد:]
پیرمرد: «خیلی زیاد نه، فقط هر روز.»

[و زن با لبخند تبسم شده‌ای می‌گوید:]
پیرزن: «چه جالب، درست مثل من.»

[باز هم اندکی می‌گذرد. انگار هیچ‌کدام تمایلی به حرف‌زدن ندارند. تا آنکه اینبار پیرمرد می‌گوید:]
پیرمرد: «اونجارو. باورکردنی نیست. خیلی وقت بود که اینجا هیچ گلی سبز نشده بود. اون ور رو نگا کنین، اون، همون گل زرد رو می‌گم.» (به نقطه‌ای در سمت راست اشاره می‌کند)

پیرزن: «درسته. چه روز خوبی‌اه امروز.»

[مرد انگار که ناراحت شده. سرش را تکان می‌دهد و با بی‌میلی و جدیت می‌گوید:]
پیرمرد: «نه! هیچ ربطی به امروز نداره. خیلی هم روز معمولی‌ایه. درست مثل همه روزای دیگه.»

(صدای رعد و برق غرش کنان می‌آید. ابرهای سیاه و طوسی به هم در‌می‌آمیزند و نور می‌دهند)

[پیرزن با حالتی بهت زده به مرد نگاه می‌کند و با لحن محبت‌آمیزی می‌گوید:]
پیرزن: «اما، همه‌ی روزای بدم یه روز تموم می‌شه. درس مثل همین گل زرد که نوید بهار دوباره‌ رو تو پاییز می‌ده! درست مثل وقتی که صدای یه نوزاد جدید، همه‌ی کره خاکی رو می‌لرزونه و هیچکس‌م نمی‌شنوه. درست مثل وقتی که گل یاسی که حالا تو خوابه، دوباره یه روز بیدار می‌شه و با بوی خوشش به همه‌ی آدماو جونورا سلام می‌کنه و درست مثل صدای قور‌قور یه وزغ بالغ جوون سبز»

[مرد دوباره به فکر می‌رود. به همان گل خیره شده است.]
راوی: «پیرمرد به فکر می‌رود. فکری که از گفته‌های این زن غریبه شنیده. زنی که تا به حال هر روز اینجا بوده و نبوده. زنی که هر روز چشمان سرد او را از دور دیده و، او بوده که این چشم‌ها را ندیده. روزهایی که او ناامیدانه غصه‌ی گذشته‌ها را خورده و بوی گل‌های یاس نو را نشنیده. روز‌هایی که شاید چلچله‌ای از دور خوانده و او نخوانده. روزهایی که شاید باز زرد زعفرانی‌فام نرگس‌ها بوده و او نبوده.»

[و مکثی طولانی. پیرمرد همچنان در فکر است. زن کیف چرمی سیاهی را که کنارش گذاشته‌است روی پایش می‌گذارد آنرا باز می‌کند و سیبی از آن بیرون می‌آورد و با چاقویی آنرا به نیم می‌کند و بدون آنکه هسته‌ها و پوستش را بگیرد، نیمه‌ی بزرگتر را به مرد تعارف می‌کند و همانطور که دستش رو به طرف مرد دراز کرده با همان کلام دلنشین می‌گوید:]
پیرزن: «بفرمایید، سیب. ببخشید که با پوسته، آخه مرحوم شوهرم، همیشه سیب رو با پوست می‌خورد و می‌گفت که همه خاصیت سیب به پوستشه، خب بعده اون همه سال زندگی مشترک، منم عادت کردم.»

[زن مکث کوتاهی می‌کند، لبخندی می‌زند و ادامه می‌دهد:]
پیرزن: «شاید اصلاً درستم نباشه، ولی خب من دیگه هیچ وقت سیب رو بدون پوست نمی‌خورم!»

[مرد صورتش را بر‌می‌گرداند، اول به سیب و بعد به چشمان زن خیره می‌شود. سیب را می‌گیرد و بو می‌کند.]
پیرمرد: «چه بویی داره. چه بوی خوبی داره.»

[مرد، سیب را گاز می‌زند و نفس عمیقی می‌کشد و باز می‌گوید:]
پیرمرد: «هنوزم اون مزه قدیمی رو می‌ده.»

(باران قطره قطره شروع به بارش می‌کند)

[و همانطور که بقیه سیب در دست مرد باقی مانده، او می‌گوید:]
پیرمرد: «آه خدای من، سال‌ها بود همچین سیب خوشمزه‌ای نخورده بودم. خیلی متشکرم از لطفتون.»

[و مرد به دور دست خیره می‌شود و ادامه می‌دهد:]
پیرمرد: «یادش بخیر، قبل از اون زلزله شهر تو زمستون هفت هشت سال پیش، منم سیب رو با پوست می‌خوردم. آره با پوست. خیلی جالبه، مگه نه؟ زن منم درست عین همون حرفا رو می‌زد. حالا هم شما...»

[مرد صورتش را برمی‌گرداند به طرف زن، چهره زن را این بار با دقت برانداز می‌کند و چشمانش را در چشمان زن می‌اندازد و ادامه می‌دهد:]
پیرمرد: «حالا هم شما، همون حرفا، همون حرفای شیرین رو می‌زنین.»

(باران ادامه دارد و بوی نم همه جا را گرفته. مردم ِ کمی در پارک باقی مانده‌اند. صورت مرد از باران و اشک نمناک گشته است)

(راوی شروع به خواندن متن خود می‌کند-همزمان مرد شروع به حرکت می‌کند)

[مرد چهره‌اش را از چهره زن برمی‌گرداند، بلند می‌شود، چند قدمی از صندلی دور می‌شود، بدون خداحافظی باز هم دورتر می‌شود، به ناگاه می‌ایستد. بالا را نگاه می‌کند. به ابرها و باران نگاه می‌کند و باز قطره‌های ریز و درشت باران صورتش را بیشتر نمناک می‌کنند. اندکی مکث می‌کند. و سرش را بر می‌گرداند به راست و به صندلی و زن نگاه می‌کند، سرش را برمی‌گرداند به چپ وبه گل نگاه می‌کند. کاملا به چپ برمی‌گردد، به سمت گل می‌رود. به گل با دقت نگاه می‌کند، می‌نشیند، گل را با دست راست می‌چیند، می‌بوید و بلند‌می‌شود و به همان آرامی که راه می‌رفته بر می‌گردد.]

راوی: «دنیا، دنیا همه چیزش عجیب است. بودن‌ها و نبودن‌ها همگی عجیبند. چیزهایی که ما بر آن‌ها تسلط داریم هم عجیبند. شاید که تسلطی نیست برای داشتن؛ و شاید هم همگی تسلط است و دنیا مُسخر ارده‌ی آدمی‌ است. اراده‌ای که گاه، ما به ناگاه آنرا می‌رانیم و گاه به آگاهی.

گاه تمام ابرهای سرد بارانزای پاییز برگ‌ریز هزاران‌رنگ، بوی خستگی و فرسودگی می‌دهند و گاه، همان باران چکه‌چکه‌ی سرد، عاشقانه قلب‌های پیر رنج‌دیده‌ی دو انسان را به هم وصل می‌کند، بدان سان که آفتاب از پس باران، تمام قطرات را هفت رنگ می‌کند و رنگین‌کمانی از قطرات به هم چسبیده که تا بی‌نهایت گسترانیده شده است، دنیا را مزین می‌کند.»

[مرد جلوی زن می‌ایستد، او را نگاه می‌کند، زانو می‌زند، دستانش را به سوی زن دراز می‌کند، گل را به پیش زن تعارف می‌کند و با لحنی که این بار آن هم مهربانانه شده می‌گوید:]
پیرمرد: «این گل نرگس تقدیم به شما، انگار که این گل از آمدنتان با خبر بوده و قدمهای پرمهرتان، همچون فرشته‌ی بهار، سرمای کشنده‌ی هوا را بهاران کرده، همچون من که بهار را دوباره در زیر این قطرات پاییزی باران مزه‌مزه کردم باز. همچون این دل یخ‌زده که باز شکوفا شدن را با دل و جان حس می‌کند و همچون امروز که روز بسیار خوبی است حالا.»

[زن، بهت زده، به گل و دستان لرزان پیرمرد چشم دوخته و زبانش بند آمده، به آرامی دستش را دراز می‌کند و گل را می‌گیرد و می‌بوید و من‌من کنان می‌گوید:]
پیرزن: «آه خدای من. خیلی ممنونم. چه گل زیبایی است. به زیبایی شروع دوباره زندگی. شروعی که زمان و مکانی نمی‌شناسد. شروعی که می‌تواند دوباره روزهای خوش را برای همگان داشته باشد. باز هم ممنونم.»

(باران کم‌کم بند‌می‌آید، ابرها کنار می‌روند و انوار طلایی خورشید بر مرد و زن و صندلی می‌تابد. رنگین‌کمانی در دور تشکیل شده و هنوز بوی نم می‌آید و گرما، جایگزین سرما گشته)

[مرد بلند می‌شود و می‌گوید:]
پیرمرد: «من از شما متشکرم، شما که کلید گم شده‌ی قلبم را در زیر یخ‌های سرد افکار پوسیده یافتید و مرا رهانیدید از این کابوس ناتمام زمستانی. من از شما متشکرم، از شما که با کور سوی کبریتی که در تاریکی درونم زدید، تمام پنجره‌ها را رو به خورشید گشودید و پرده‌های پوسیده‌ی این حفاظ پیر را پاره پاره کردید. آری، من از شما متشکرم.»

[مرد رو به پارک می‌کند و فریاد می‌کشد و می‌گوید:]
«من از شما که بهار خزان زده‌ی زندگی را جانی دوباره بخشیدید؛ از شما که فرستاده‌ی خدایید برای دل‌های سرد شده؛ از شما که فرشته‌ی زمینی این باغ کوچک بهشتی هستید، متشکرم.»

[مرد ساکت می‌شود. زن هم همچنان ساکت و بهت زده نشسته است. مرد برمی‌گردد، به چشمان زن نگاه می‌کند. زن با آرامی بلند می‌شود و مرد دست راستش را به سوی زن دراز می‌کند، زن دست او را می‌گیرد و می‌فشرد و می‌ایستد و بازوانشان در یکدیگر آرام می‌گیرد و هر دو با هم از همان راهی که گل تازه باز شده بود به سوی رنگین‌کمان می‌روند.]

(همچنان که زن و مرد از صحنه خارج می‌شوند راوی می‌گوید

راوی: «دنیا زندگی است. زندگی معجونی است تلخ و شیرین. زندگی جامی است شهد و شرنگ. زندگی بهاران است و خزان، زندگی خوب دیدن زیبایی‌هاست در نازیبایی‌ها. زندگی امید به سبز بودن بهار آینده است. زندگی فراموشی بهمن‌های زمستان گذشته است. و زندگی، زندگی است.»
نوشته شده توسط مجتبی ساعت 11:06 ق.ظ موضوع مطلب :‌ دست نوشته های من ,

ویرایش شده در سه شنبه 11 تیر 1387 و ساعت 02:07 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()

پنجشنبه 14 تیر 1386
دست نوشته های تنهایی من

         

                                            از سیاهی تردید تا نور امید

 

                                                               

 

                جوان خسته تر از همیشه به خانه برگشت دیگر خسته بود از این  زمانه، از این دنیا، از نارفیقی ها ، از تنهایی ها ،  از فقر،از نداشتن ها،  از خالی بودن زندگی اش، از همه روزهای تکراری اش ، از روزمرگی اش، از همه چیزش . دیگر زندگی برایش بی معنی  شده بود .

 

        پدرش از صبح زود تا پاسی از شب  به کار مشغول بود، ولی  با این حال در فقر و نداری بودند گرچه از بقیه مردم فقیر شهر وضع بهتری داشتند؛ اما باز هم به نان شب محتاج بودند و زندگی شان در فقر و فلا کت بود.

 

           جوان در چوبی اتاق را باز کرد، وارد اتاق شد،  مادر در گوشه ای از اتاق از  فرط خستگی در انتظار

 آمدن مردش و پسرش به خواب رفته بود "مادر معصو م" . پسر گلیمی  را بر داشت و روی مادر را پو شاند .

 

و در گوشه ای از اتاق نشست سرش را به دیوار تکیه زد به آسمان خیره گشت   باد  سردی می وزید و در وپنجره های چوبی را به هم می کو بید ،  قرص کامل  ماه در آسمان دیده می شد  پسر به قرص کامل ماه خیره شده بود .

 

       از خود می پرسید چرا واز چه وقت  سیاهی  زندگی شان را فرا گرفته؛ دیگر  دلیلی برای ادامه ی این زندگی نمی دید دیگر این دنیا را نمی خواست ، دیگر این دنیا را با تمام سیاهی ها یش، با همه بدی هایش نمی خواست ،دیگر هیچ چیز از نظر او زیبا نبود ، دیگر برای او همه چیز پوچ بود و سیاه بود؛ سیاه و سیاه وسیاه

 

 هزاران سوال بی پاسخ در ذهن داشت :چرا آمده ؟چگو نه آمده ؟ چه باید بکند ؟ به کجا باید برود و هزاران پرسش بی پاسخ دیگر ، د یگر از سوال های بی پاسخ ذهن  خودش هم خسته شده بود .

 

بارها به سراغ  بتی که پدرش  هر شب بر آن سجده می کرد رفته بود و با زاری والتماس از بت خواسته بود تا  نور وروشنایی را به خانه ی آن ها بیاورد .

 

بارها به دنبال کاری آبرومندانه رفته بود،اما موفق نشده بود بارها  از بت خواسته بود راهی برای او بگشاید اما اثری نداشت .

 

پسر بارها  با هم سن و سالاناش بحث کرده بود که چرا بت ها هیچ کاری برای آن ها نمی کنند و چرا  ما باید کور و کر همان چیزی را قبول داشته باشیم که پدرانمان قبول دارند؛ از کجا معلوم عقیده  پدرانمان درست باشد .

 هم سن وسالان او از صحبت های او تعجب می کردند و همه  به او یک پاسخ می دادند:"ما  که نمی قهمیم تو چه می گویی "

خودش نیز گاهی فکر می کرد حرفهایش  از  سر لجبازی با پدرش و اطرا فیانش است  دیگر همه اعتقاداتش سست شده بود و احساس  گناه  می کرد.

دیگر نمی دانست چه چیزی راست است و چه چیزی دروغ ،دیگرنمی دانست چه چیز درست است وچه چیز غلط، چه چیز خوب است و چه چیز بد.

هیچ کس پاسخ شک وتردید ها و از کجا معلوم های او را نداده بود و خود نیز پاسخی برای آن ها نیافته بود.

 

بارها با پدرش بحث کرده بود  که چرا خدای ما،بت ما کاری برای  ما نمی کند ، و پدر به او می گفت : " پسر کفر نگو،  اگر بار دیگر کفر بگویی تو ر ا از خانه بیرون می کنم .!! "

 

پسر بود و یک دنیا شک و تردید ،  دیگر اعتقادش را به همه چیز و به بت پدرش هم از دست داده بود .

 

 

 

بارها  وسوسه شده بود که بت چوبی پدرش را به درون تنور آتش بیاندازد و از خانه برای همیشه فرار کند

اما جرات این کار را در خود نمی دید . شاید ازپدرش می ترسید، شاید هم از بت  وحشت داشت .

 

 

روزها را به پرسه زدن در کوچه های شهر می گذراند؛ روزی از نزدیک میدان شهر می گذشت که دید مردی به بلندی رفته و برای مردم سخن می گوید و مردم دور او جمع می شوند،  یکی ،  یکی دور او شلوغ و شلوغ تر

 می شد.

 او بی تفاوت به گوشه ای دور رفت   به  طوری که صدای مرد را نمی شنید و به دیواری تکیه زد ونشست ؛مردم دور مرد جمع شده بودند و به سخنانش گوش می دادند.

 

نیروی یه او می گفت که به جلو برود و ببیند  چه می گوید،اما او جان و انگیزه بلند شدن نداشت،بالاخره با بی تفاوتی  به  نزدیک جمعیت رفت و به صدای مرد گوش داد تا ببیند چه می گوید .

 

 

مرد حرف های عجیبی می زد می گفت: " بت های شما دروغین است ؛ بت ها و خدایان شما خدایانی هستند که با دست های خود ساخته اید و قادر به انجام هیچ کاری برای شما  نیستند.

خدای واقعی خدایی است که درهمه جا حضور دارد خدایی است که همه موجودات را آفریده  خدایی است که آسمان و  زمین و هر آنچه در آن است به قدرت او آفریده شده اند،خدایی که در همه جا حضور دارد...."

 

پسرک با شنیدن این حرفها شک زده شده بود گویی سخنان این مرد را قبلا شنیده بود با بهت زدگی حس می کرد

این حرفها خیلی برای او آشنا ست  انگار کسی زمزمه های دل  او را را فریاد می زد .

 

 

نمی دانست این مرد کیست  آیا این مرد هم مانند بقیه دروغگویان  به دنبال این بود تا با این حرفها مال ومنال و ثروت و طرفدارانی برای خود  بدست آورد .

 

اما این مرد هر که بود حرفهایش به شیوه ای رمزآلود بر دل  جوان می نشست ، گویی نوری بر دل او تابیده بود نور امید .

 

مر د در پایان سخنانش گفت هر کس می خواهد حرفهایش  را بشنود شب هنگام در مکان مقرر حاضر شود .

 

 

 

 

شب جوان  به خانه  برگشت امروز هم کاری پیدا نکرده بود  در چوبی اتاق را باز کرد ،

  وارد اتاق شد مثل همیشه مادرش  در گوشه ای از فرط خستگی در انتظار آمدن مردش و پسرش به خواب رفته بود" مادر معصو م ". پسر گلیمی  را بر داشت و روی  مادر را پو شاند .

 

و در گوشه ای از اتاق نشست سرش را به دیوار تکیه زد به آسمان خیره گشت  ،   باد  سردی می وزید و در وپنجره های چوبی را به هم می کو بید قرص کامل  ماه در آسمان دیده می شد  پسر به قرص کامل ماه خیره شده بود .

 

 

 

 

پسر امروز هم کاری پیدا نکرده بود اما انگار امشب با هر شب فرق داشت ، دیگر احساس خستگی نمی کرد،دیگر احساس پو چی نمی کرد، دیگر زندگی برایش بی معنی نبود ، گویی  به همه شک ها و تردید هایش پاسخ داده شده بود گویی نوری از امید بر دلش تابانده شده بود...

 

از جا برخاست  هیزم ها را در تنور ریخت و غذا را در تنور گذاشت ، تا وفتی پدرش می آید گرم باشد ، صدای در درون او می گفت که بت را به آتش بیاندازد؛همان وسوسه همیشگی ؛

 پسر این بار بی هیچ ترسی  و در نهایت یقین  به سمت بت چوبی رفت و آن را به درون تنور آتش  پرت کرد ،  شعله های آتش زبانه کشید وبت در آتش خاکستر شد و هیچ اتفاقی برای پسر نیافتاد.

 

جوان سراسر نور بود و در نهایت یقین و  با دلی پر ازامید و با شو قی غیر قابل وصف به سمت  مرد رفت تا باز هم به سخنانش گوش دهد . گویی سخنان مرد به او آرامش و یقینی وصف نا پذ یر می داد .

 

 

 

 

 

                                                                                                                   " پایان "

 

 مجتبی

 

                                                                                         

نوشته شده توسط مجتبی ساعت 11:07 ق.ظ موضوع مطلب :‌ دست نوشته های من ,

ویرایش شده در جمعه 31 خرداد 1387 و ساعت 10:06 ق.ظ

لینك ثابت | نظرات ()


This Template Designed By Theme.MihanBlog.Com And Davood Jafari